شد قیامتهای نفس ظاهرش دید"من مات" عیان چشم سرش
خود قیامتهای انفس هست چار آن یکی صغری،دگروسطی شمار
بعد ازآن کبری،دگر عظمی بدان تا که گردی عارف اسرار جان
مردن نفس از هوی،صغری شمار از هوی چون مُرد،شد دل آشکار
دل چو طبع روح گیرد در رشاد خواند وسطی نام اورا اوستاد
روح چون گردد خفی،کبری شود محو هستی ها به کل،عظمی شود
این قیامت ها چو شد عین الیقین منکشف گردد به دل حق الیقین
آن زمان مرآت وجه حق شوی بگذری از قید ِحق، مطلق شوی
محو گردی در تجلی جمال راه یابی در نهایات وصال
در دلت نور خدا تابان شود جان پاکت واصل جانان شود
مرده وزنده به امر پیر شو تا نگردی تو به خودبینی گرو
"اسرارالشهود"
والی اقلیم عرفان بایزید آنکه دائم بود عشقش برمزید
گفت حق فرمود الهامی به دل آمد آوازی و اعلامی به دل
که خزینه ی ما زهر جنسی پر است اندرین گنجینه هرنقدی در است
طاعت مقبول خود اینجا بسی است خدمت لایق بسی باهر کسی است
علم واسرار ومعارف بی حد است زهد وتقوی بی حساب وبی عد است
این اشارات وارادات وفنون خود زبسیاریست از احصاء فزون
گر مرا خواهی بیا چیزی بیار کان نباشد نزد من ای مرد کار
گفتم آن چیزی که نبود مر تورا خود چه باشد گو الهی مر مرا
گفت آن عجز است وخواری ونیاز نیستی ودرد وسوز جانگداز
فقر ومسکینی زخود آوارگی دلشکسته بودن وبیچارگی
عارفان را اینچنین آمد خطاب خویشتن بین کی بود زاهل صواب
مرد رعنا دان که از حق غافل است در طریق اهل عرفان جاهل است
رهروانی کاندرین ره رفته اند اینچنین هشیار وآگه رفته اند
هستی خود از میان برداشتند خویش را معدوم محض انگاشتند
دایه ی خود را بجستند این فریق بیخود از خود رفته اند اندر طریق
کرده اند ایشان به راه ذوالمنن ذل وخواری را شعار خویشتن
در خور عارف نباشد ما ومن اندرین ره بی منی باید شدن
چون تو من گویی بوَد بی شک دومن من کجا گنجد به راه ذوالمنن
بهر جنت زاهدان را جست وجوست دردل عاشق نگنجد غیر دوست
عاشقنت را به جان باشد مرید هرکسی کو لذت عشقت چشید
اسرار الشهود "لاهیجی"
گفت از ابتدا که از خانه برفتی واز وطن رحلت کردی ،ایا از همه ی معاصی رحلت کردی؟ گفتا :نه. گفت : پس رحلت نکردی.
باز گفت : چون از خانه برفتی ودر هر منزلی هرشب مقام کردی آیا مقامی از طریق حق را اندر آن مقام ومنزل قطع نمودی ؟ گفتا : نه. گفت: پس منزل نسپردی.
باز گفت : چون محرم شدی به میقات،آیا از صفات بشریت جدا گشتی،چنانکه از جامه ؟ گفتا : نه . گفت : پس محرم نشدی.
باز گفت: چون به عرفات واقف شدی آیا اندر کشف، مشاهدتِ وقف پدیدارآمد؟ گفتا: نه. گفت : پس به عرفات نایستادی .
بازگفت: چون به مزدلفه شدی ومرادت حاصل شدآیا همه ی مرادها را برای مراد حقیقی ترک نمودی ؟ گفتا : نه. گفت: پس بمزدلفه نشدی .
باز گفت :چون طواف کردی آیا خانه ی سِّر را اندر محل تنزیه ِلطایفِ حضرتِ جمال حق دیدی؟ گفتا : نه. گفت :پس طواف نکردی .
باز گفت چون سعی کردی میان صفا ومروه آیا مقام صفا ودرجه ی مروت را ادراک نمودی؟ گفتا : نه . گفت : پس سعی نکردی.
باز گفت: چون به منا آمدی آیا منیت های تو ساقط شد؟ گفتا : نه. گفت: پس به منا نرفته ای.
باز گفت: چون به منحرگاه قربان کردی آیا همه ی خواسته های نفس را قربان نمودی؟ گفتا : نه
گفت : پس قربانی نکردی .
باز گفت: چون سنگ انداختی آیا هر آنچه که باتو مصاحبتی داشت از معانی نفسانی ، همه بینداختی؟ گفتا : نه. گفت : پس سنگ نینداختی وحج نکردی .باز گرد وبدین صفت حجی جای آر تا به مقام ابراهیم رسی.
حاجیان آمدند با تعظیم شاکرازرحمت خدای کریم
رسته ازمحنت وبلای حجاز رسته از دوزخ وعذاب الیم
آمده سوی مکه از عرفات زده لبیک عمره از تنعیم
یافته حج وکرده عمره تمام بازگشته به سوی خانه سلیم
من شدم ساعتی به استقبال پای کردم برون زحد گلیم
مر مرا در میان قافله بود دوستی مخلص وعزیز وکریم
گفتم اورا بگو که چون رستی زین سفر کردن به رنج وبه بیم
تا زتو باز مانده ام جاوید فکرتم را ندامت است ندیم
شاد گشتم بدان که کردی حج چون تو کس نیست اندرین اقلیم
باز گو تا چگونه داشته ای حرمت آن بزرگوار حریم
چون همی خواستی گرفت احرام چه نیت کردی اندر آن تحریم
جمله بر خود حرام کرده بدی هرچه مادون کردگار قدیم ؟
گفت نی گفتمش زدی لبیک از سر علم واز سر تعظیم ؟
می شنیدی ندای حق وجواب باز دادی چنانکه داد کلیم؟
گفت نی گفتمش چودر عرفات ایستادی ویافتی تقدیم
عارف حق شدی ومنکر خویش؟ به تو از معرفت رسید نسیم؟
گفت نی گفتمش چو می کشتی گوسفند از پی اسیر ویتیم
قرب خود دیدی اول وکردی قتل وقربان، نفس شوم ولئیم؟
گفت نی گفتمش چو می رفتی در حرم همچو اهل کهف ورقیم
ایمن از شر نفس خود بودی؟ وز غم فرقت وعذاب جحیم ؟
گفت نی،گفتمش چوسنگ جمار همی انداختی به دیو رجیم
از خود انداختی برون یکسر همه عادات وفعلهای ذمیم ؟
گفت نی، گفتمش چو گشتی تو مطلع بر مقام ابراهیم
کردی از صدق واعتقاد ویقین خویشی خویش را به حق تسلیم ؟
گفت نی. گفتمش به وقت طواف که دویدی به هروله چو ظلیم
از طواف همه ملائکتان یاد کردی به گرد عرش عظیم ؟
گفت نی. گفتمش چو کردی سعی از صفا سوی مروه بر تقسیم
دیدی اندر صفای خود کونین شد دلت فارغ از جحیم ونعیم
گفت نی. گفتمش چو گشتی باز مانده از هجر کعبه بر دل ریم
کردی آنجا به گور مر خود را همچنانی کنون که گشته رمیم ؟
گفت از این باب هر چه گویی باز من ندانسته ام صحیح وسقیم
گفتم ای دوست پس نکردی حج نشدی در مقام محو مقیم
رفته ای مکه دیده آمده باز محنت بادیه خریده به سیم
گرتو خواهی که حج کنی پس از این این چنین کن که کردمت تعلیم
حضرت امیر مومنان در خطبه ای مشهور به "کلابیه" میفرماید:
در "سگ" ده صفت وجود دارد که شایسته است مومن دارای آن صفات باشد؛
اول آنکه ارزش واحترامی در میان مردم برای خویش قائل نیست واین صفت بیچارگان است .
دوم آنکه درویشی است که مال وثروتی از خود ندارد واین صفت وارستگان است .
سوم آنکه جایگاهِ معینی برای خود قائل نیست واین صفت متوکلان است.
چهارم آنکه اکثر اوقات گرسنه است واین صفت صالحان است.
پنجم آنکه اگر صاحبش اورا صد بار بزند ، از در خانه ی صاحبش به جایی دیگر نمیرود واین صفت مریدان است.
ششم آنکه شبها جز اندکی نمی خوابد واین صفت عاشقان است.
هفتم آنکه رانده می شود وجفا می کشد ولیکن چون صاحبش بخواندَ ش ،بدون ناراحتی باز می آید واین صفت متواضعان است.
هشتم آنکه به هر چیزی که صاحبش بدهد راضی است واین صفت قانعان است.
نهم آنکه بیشتر اوقات ساکت است واین صفت خاشعان است.
دهم آنکه چون بمیرد میراثی از او باقی نمی ماند واین صفت زاهدان است.
