خیرالله در یک شب مهتابی ،چشم به جهان گشود .جهانی که خیرو چشمش به اون باز شد قدری بالاتر از دنیا بود.اون جهان ؛جهان افکار بود .
درجهان افکار؛ فکر ها بودند که متولد می شدند ،تغذیه می شدند ،دوست یا دشمن می شدند، صلح یا جنگ می کردند ،ممزوج می شدند ،رفت وآمد می کردند وبرروی هم تأثیر می گذاشتند، رشد می کردند ،وبه کمال می رسیدند،زندگی جاوید می یافتند ویا اینکه می مردند واز بین می رفتند.
همه ی کسانی که توی دنیا موجودیت داشتند ؛در جهان افکار هم زندگی می کردند ولی اکثریتِ آنها فقط نمودِ بیرونی آنرا می دیدند واز جهان اندیشه که منشأ و ریشه ی دنیای ظا هرمحسوب می شد ؛غا فل بودند.
درجهان افکار، هر " من "
محدوده ای به اندازه ی دلش داشت که با افزایش ِکمال فکرش ، این محدوده
هم وسعت می یافت .ا لبته این افزایش محدوده،باعث کا هش محدوده ی دیگران نمی شد ،اگرچه ممکن بود که برمحدوده ی دیگران محیط هم بشود.
فکرها اسباب خونه سازی دل محسوب می شدند وهر شخصی با افکارش ،در زمین دلش خونه ای می ساخت .ا لبته این خونه ها اصلا ً شبیه خونه های دنیا نبودند چرا که جهان افکار مثل دنیای ظا هر ،وابسته به دا شته های بیرونی وصورت های قا لبی نبود بلکه با خواسته ها و دل مشغولی های درونی رابطه داشت .
چه بسا افرادی به ظا هر متشخص که خونه ی دلشون حقیر وسست بود ویا حتی دل عده ای ،گنداب آرزوها وهوسهای مردابی بود؛یا به عبارتی دلشون اسیر دنیای فانی بود واندیشه های قا لبمندی که در دل آنها خونه کرده بود باعث اسارت ذهنشون شده بود .
ودر نقطه ی مقابل ،افراد ی هم وجود دا شتند که در دنیا هیچ کس محسوب نمی شدند ولی دلشون با صفا بود وشمیم باغ دلشون به مشام صفا جویان می رسید چرا که اندیشه های آنها وبا لتبع رفتار وگفتارشون ،از قید دلبستگیهای دنیایی وخودخواهی های قا لبمند، آزاد بود .
خیرو هم وقتی چشم باز کرد ؛ خونه ی دلش را مشاهده کرد : یک خونه ی عجیب وغریب که با خواسته های متفاوت و ا فکار جور واجور و ا لبته با پی ریزی معمولی زمان وروزگار خودش ساخته شده بود!
افکاری که متأثر از تلقین های دیگران بود؛ افرادی مثل پدر ومادر وخواهر وبرادر ودوستان ومعلمانش ،وبقیه ی مردمی که با استفاده از اثرات باقی مانده از عقاید وخواسته ها وتراوشات فکریشون در دنیای بیرونی،با هاشون تماس فکری برقرار کرده بود وخواسته ویا حتی ناخواسته وناآگا هانه تحت تأثیر آنها واقع شده بود(ومی شد).
یک نکته ی بارز در خونه ی مذکور این بود که این ا فکار با همدیگر هما هنگ نبودند؛ لذا خونه ی فکری خیرو بیقواره و ناجور بود. خیلی از افکار ، خواسته های بدن دنیایی اش بودند که آنها را شا لوده و زیربنا قرار داده بود ،بعضی از افکار هم حاصل تقلید نا آگاهانه بودند که اساس ساختمان را سست می کردند و...
ا لبته اگر هدفِ خیرو ،فقط دنیا بود ؛ظا هراً هیچ مشکلی ا براز وجود نمی کرد زیرا با نابودی قالبِ دنیا ،همه چیز نابود می شد .ا ما مشکل همین جا بود که این خونه در جهان دیگری بود که با نابودی تن ، نه تنها ا ز بین نمی رفت بلکه تازه هویدا می شد.
پس ایده آلِ خیرو این بود که :خونه ی دلش را جوری بسازه که هیچ قسمتِ اون به دنیا وابسته نباشه .اگرچه این کار ممتنع می نمود ؛ چرا که گمان می کرد که بالاخره تماس او با دنیا ،افکارش را تحت تأثیر قرار می دهند.
وجه ا متیاز خونه سازی در دل این بود که به طرفـه ا لعینی می شدخونه را خراب کرد ویا ساخت ،وخیرو یک عمر وقت داشت تا با آزمون وخطا خونه اش را بسازه . شاید به همین دلیل خیرو گمان می کرد که وقت زیادی داره ،وبا لنتیجه : اوقات گرانبهایش را از دست می داد .
از طرفی عده ای خیرو را تشویق می کردند که خونه ی فعلی اش را حفظ ، ودلش را به همون خوش کند.آنها ترس از خراب کردن وساختن ، ویا دلبستگی به دنیا ، ویا طبق روال معمول دنیا پرستان بودن ، ویا ... که از صفا ت مرتبه ی اندیشه ی خودشون بود ؛ را با عنوان نظرخواهی ویا به علت خود خواهی ویا حتی به دلیل خیر خواهی ، به دل خیرو القاء می کردند و از اونجا که خیرو (به علتهای زیادی) بر هدفش مصمم نبود ؛ این گفته ها وتبلیغات بر خونه ی د لش می نشستند وغفلت از ایده آل با استحکام بیشتری ادامه پیدا می کرد .
تا اینکه یک روز ! به خود اومد ومتوجه شد که داره فرصتها را از دست می ده .پرداختن به ارزشهای فانی که از ایده آلش به دور بودند ،خسته ودلشکسته اش کرده بودند .
... به خودش نهیب زد که اینجوری نمیشه ، باید خرابش کنم ... واز اونجایی که توفیق رفیقش بود؛ خرابش کرد .
عجب خرابی ای ! از طرفی فکر نمی کرد به این آسونی باشه واز طرفی تمام وجودش به هم ریخته بود که ا لبته در گفتار وکردارش هم نمایان بود .از سوی دیگر ؛ استقرار ایده آلش هم که دورنمایی از ایده ای فرضی بود ،ا مری بس بعید به نظر می رسید.
اما خوب :در نظر خیرو همین خرابی هم ارزشمند می نمود وخوشحال بود که خراب کردن را یاد گرفته وترسش از این کار (خرابی) فرو ریخته.
...خیرو در تبادل نظر با دیگران ونیز کلنجار با خودش ؛ هی ساخت وهی خراب کرد ودر این مسیر که گاه باعث درگیری با افکار دیگران نیز می شد ؛ با نکته هاو فرضیه های جدیدی آشنا یی پیدا می کرد وبهتر ساختن را تجربه می کرد.
یکی از نکاتی که خیرو در جریان ساختن خونه ی فکری اش فهمید، این بود که هر قسمتی از خونه که با مَلاتِ اخلاص ساخته نمی شد سست ولرزان بود .
ا لبته کسانی که هدفشون وخواسته ی دلشون فقط بدست آوردن دنیا بود ،
با ملات های دروغ و ریا وتقلید؛
شکا فها را ما ست ما لی می کردند و بعلاوه گا هی فخر می فروختند که
"کار ما خیلی درسته وهمه باید از ما درس بیاموزند و..."
که اگر بخواهیم در مورد اونها صحبت کنیم ،باید از خیر داستان
خیرو بگذریم چرا که اون خودش یک داستان دیگه است.
... خیرو به مرور در می یافت که نباید به صورت سرسری فکر کرد چرا که بعداً برای تصحیح افکار سرسری،بایستی وقت بیشتری صرف می کرد ، لذا هرچه پخته تر می شد؛ اصولی تر وحلاج گونه تر می اندیشید وبرای هر انتخابش ؛سعی می کرد که این اصل را رعایت کنه ودر همین راستا مشکلاتش را نیز ریشه یابی می کرد وحل نشده ازشون نمی گذشت .
... خیرو خونه های زیادی بر پایه های : مذهب ،انسانیت، خودشناسی، و... ساخت ،اما نمی دونست چرا با اینکه این خونه ها ظاهراً محکم وعا لی بودند؛ رضایت ِدل خیرو بدست نمی آمد .
نکته ای ظریف در کار بود که خیرو از اون بی خبر بود.
خیرو خیلی فکر کرد ؛اما هر چه بیشتر فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید . حیران وسرگردان شده بود وخسته ودلشکسته .
دیگه عقلش قد نمی داد .این بود که تصمیم گرفت به خود دل رجوع کنه واز دلش بپرسه که اون چی
میخواد؟!
ودلش بهش جواب داد که "دلبر" می خواد. رضایت ِدل جلب نمی شه مگر با حضور دلبر. پس تو باید ابتدا
ستونهای خونه ات را بر پایه های عشق بنا کنی .
اون اسماء ِانسانیت ، مذهب و... هم نمای قسمتهای مختلفِ خونه ی عشق هستند .
بهش گفت :که اخلاص بدون عشق بی معناست واون خونه هایی که تابحال ساخته بوده ، اصالت نداشتند.
البته خونه هایی که تا حالا ساخته بود نیز بر اساس نوعی عشق بنا شده بودند اما از اونجایی که خمیره ی آگاهی از اساسِ عشق را کمبود داشتند مورد ِپذیرش دل واقع نشده بودند .
این بود که خیرو از نو خراب کرد وساخت ؛ خونه ای براساس عشق .
آزمونها وخطاهای قبلی نیز در جهت مذکور ،مفیدِ فایده بودند. نکته ی مهمی که در جریان خونه ی جدیدش به مرور در می یافت این بود که " عشق " همه چیز را به رنگ خودش در می آورد ، لذا اخلاص وارزش وایمان و دوستی و...اگرچه درجات مختلفی را دارا بودند ولیکن در جریان عشق یک معنی داشتند .
وبدینگونه رنگ عشق بر خونه ی دل خیرو چیره می شد وجالب اینکه هر چه این رنگ اصیل تر می شد ؛ قابلیتِ پذیرشِ همه ی نظریات مختلف هستی(یعنی خونه های دیگران ) را در خونه ی دلش بیشتر احساس می کرد .
این گسترشِ وحدت تا اونجایی پیش رفت که خیرو همه ی نظریاتِ حاصل از تبادل افکار را در مشربه ی وسیع دلش ، مجموعه کرد وا لبته برای این جمع بندی می بایست هر نظریه را در جایگاه خاصِ خودش قرار می داد ؛ درست مثل یک کتابخونه ی عظیم هستی .
... خیرو داشت به ایده آلش نزدیک می شد وممتنع بودن ِ گریز از قالب ها ،کم کم رنگ می باخت : پرداختن به قالبها وصورتها بر اساس دستور ا لعملی که عشق براش صادر می کرد، تأثیر ِنمای این صورت ها را در شکل خونه اش از بین برده بود . چرا ؟!
به این علت که او با توجه به عشق عمل می کرد نه با توجه به قالب.
... نظریه ی وحدتِ عشق وآرمان وارزش و... اگرچه کمال گرایانه بودوتمام وجود خیرو را به خودش معطوف کرده بود اما یک نکته داشت . واون اینکه: تا وقتی با "خودیتِ" خودت همراه بودی این نظریه فقط یک نظر بود وبس.
اگرچه دل خیرو اطمینان داشت که مسیر درستی را طی می کنه ورضایت دل جلب شده بود ،اما جان ِ خیرو هنوز کمبودی را احساس می کرد .
شاید این همون هستی باقی مونده از" خودیتِ" خیرو بود که ابراز وجودش خیرو را نگران می کرد و روح انسانی اش را می آزرد.
اندیشه ی لطیف ِ جان ِ انسانی اَش به او می گفت که واگذاری دل مراتبی داره که آخرین مرتبه اَش، سلب ِتوجه از این واگذاری (برای ورود به مرحله ی بعدی) است . و او باید برای به کمال رسوندنِ عاشقی ، دل از خونه ی عشقش بکَنَد !! یا به عبارتی این خونه را هم خراب کنه .
چرا که پیاده کردن ِاصل عشق وبندگی ، مترادف با نیستی ِعاشق ، وبلکه نفی هر هستی ای ، غیر از هستی معشوق می باشد ..
جان بهش می گفت : همونطور که قالب های دنیا ، ساخته وپرداخته ی " ذهنیتِ مجرد" می باشند و با قطع
نظرِ توجه ِ" اون مجرد" از این هستی ها ، نیست ونابود می شوند ، لذا اصل برپایی وپایداری ، خاصِ حضرتِ اندیشه است وتو فقط یک خیالی وبس . پس جایگاه خودت را دریاب وهستی عشق را به معشوق واگذار کن تا کار را تمام کرده باشی .
یعنی دل خودت را هم به دل معشوق بسپار...
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید
|
