یکی به نزد عارفی آمد . عارف وی را گفت : از کجا می آیی ؟ گفتا به حج بودم. گفت : حج کردی ؟ گفتا بلی .
گفت از ابتدا که از خانه برفتی واز وطن رحلت کردی ،ایا از همه ی معاصی رحلت کردی؟ گفتا :نه. گفت : پس رحلت نکردی.
باز گفت : چون از خانه برفتی ودر هر منزلی هرشب مقام کردی آیا مقامی از طریق حق را اندر آن مقام ومنزل قطع نمودی ؟ گفتا : نه. گفت: پس منزل نسپردی.
باز گفت : چون محرم شدی به میقات،آیا از صفات بشریت جدا گشتی،چنانکه از جامه ؟ گفتا : نه . گفت : پس محرم نشدی.
باز گفت: چون به عرفات واقف شدی آیا اندر کشف، مشاهدتِ وقف پدیدارآمد؟ گفتا: نه. گفت : پس به عرفات نایستادی .
بازگفت: چون به مزدلفه شدی ومرادت حاصل شدآیا همه ی مرادها را برای مراد حقیقی ترک نمودی ؟ گفتا : نه. گفت: پس بمزدلفه نشدی .
باز گفت :چون طواف کردی آیا خانه ی سِّر را اندر محل تنزیه ِلطایفِ حضرتِ جمال حق دیدی؟ گفتا : نه. گفت :پس طواف نکردی .
باز گفت چون سعی کردی میان صفا ومروه آیا مقام صفا ودرجه ی مروت را ادراک نمودی؟ گفتا : نه . گفت : پس سعی نکردی.
باز گفت: چون به منا آمدی آیا منیت های تو ساقط شد؟ گفتا : نه. گفت: پس به منا نرفته ای.
باز گفت: چون به منحرگاه قربان کردی آیا همه ی خواسته های نفس را قربان نمودی؟ گفتا : نه
گفت : پس قربانی نکردی .
باز گفت: چون سنگ انداختی آیا هر آنچه که باتو مصاحبتی داشت از معانی نفسانی ، همه بینداختی؟ گفتا : نه. گفت : پس سنگ نینداختی وحج نکردی .باز گرد وبدین صفت حجی جای آر تا به مقام ابراهیم رسی.
حاجیان آمدند با تعظیم شاکرازرحمت خدای کریم
رسته ازمحنت وبلای حجاز رسته از دوزخ وعذاب الیم
آمده سوی مکه از عرفات زده لبیک عمره از تنعیم
یافته حج وکرده عمره تمام بازگشته به سوی خانه سلیم
من شدم ساعتی به استقبال پای کردم برون زحد گلیم
مر مرا در میان قافله بود دوستی مخلص وعزیز وکریم
گفتم اورا بگو که چون رستی زین سفر کردن به رنج وبه بیم
تا زتو باز مانده ام جاوید فکرتم را ندامت است ندیم
شاد گشتم بدان که کردی حج چون تو کس نیست اندرین اقلیم
باز گو تا چگونه داشته ای حرمت آن بزرگوار حریم
چون همی خواستی گرفت احرام چه نیت کردی اندر آن تحریم
جمله بر خود حرام کرده بدی هرچه مادون کردگار قدیم ؟
گفت نی گفتمش زدی لبیک از سر علم واز سر تعظیم ؟
می شنیدی ندای حق وجواب باز دادی چنانکه داد کلیم؟
گفت نی گفتمش چودر عرفات ایستادی ویافتی تقدیم
عارف حق شدی ومنکر خویش؟ به تو از معرفت رسید نسیم؟
گفت نی گفتمش چو می کشتی گوسفند از پی اسیر ویتیم
قرب خود دیدی اول وکردی قتل وقربان، نفس شوم ولئیم؟
گفت نی گفتمش چو می رفتی در حرم همچو اهل کهف ورقیم
ایمن از شر نفس خود بودی؟ وز غم فرقت وعذاب جحیم ؟
گفت نی،گفتمش چوسنگ جمار همی انداختی به دیو رجیم
از خود انداختی برون یکسر همه عادات وفعلهای ذمیم ؟
گفت نی، گفتمش چو گشتی تو مطلع بر مقام ابراهیم
کردی از صدق واعتقاد ویقین خویشی خویش را به حق تسلیم ؟
گفت نی. گفتمش به وقت طواف که دویدی به هروله چو ظلیم
از طواف همه ملائکتان یاد کردی به گرد عرش عظیم ؟
گفت نی. گفتمش چو کردی سعی از صفا سوی مروه بر تقسیم
دیدی اندر صفای خود کونین شد دلت فارغ از جحیم ونعیم
گفت نی. گفتمش چو گشتی باز مانده از هجر کعبه بر دل ریم
کردی آنجا به گور مر خود را همچنانی کنون که گشته رمیم ؟
گفت از این باب هر چه گویی باز من ندانسته ام صحیح وسقیم
گفتم ای دوست پس نکردی حج نشدی در مقام محو مقیم
رفته ای مکه دیده آمده باز محنت بادیه خریده به سیم
گرتو خواهی که حج کنی پس از این این چنین کن که کردمت تعلیم
گفت از ابتدا که از خانه برفتی واز وطن رحلت کردی ،ایا از همه ی معاصی رحلت کردی؟ گفتا :نه. گفت : پس رحلت نکردی.
باز گفت : چون از خانه برفتی ودر هر منزلی هرشب مقام کردی آیا مقامی از طریق حق را اندر آن مقام ومنزل قطع نمودی ؟ گفتا : نه. گفت: پس منزل نسپردی.
باز گفت : چون محرم شدی به میقات،آیا از صفات بشریت جدا گشتی،چنانکه از جامه ؟ گفتا : نه . گفت : پس محرم نشدی.
باز گفت: چون به عرفات واقف شدی آیا اندر کشف، مشاهدتِ وقف پدیدارآمد؟ گفتا: نه. گفت : پس به عرفات نایستادی .
بازگفت: چون به مزدلفه شدی ومرادت حاصل شدآیا همه ی مرادها را برای مراد حقیقی ترک نمودی ؟ گفتا : نه. گفت: پس بمزدلفه نشدی .
باز گفت :چون طواف کردی آیا خانه ی سِّر را اندر محل تنزیه ِلطایفِ حضرتِ جمال حق دیدی؟ گفتا : نه. گفت :پس طواف نکردی .
باز گفت چون سعی کردی میان صفا ومروه آیا مقام صفا ودرجه ی مروت را ادراک نمودی؟ گفتا : نه . گفت : پس سعی نکردی.
باز گفت: چون به منا آمدی آیا منیت های تو ساقط شد؟ گفتا : نه. گفت: پس به منا نرفته ای.
باز گفت: چون به منحرگاه قربان کردی آیا همه ی خواسته های نفس را قربان نمودی؟ گفتا : نه
گفت : پس قربانی نکردی .
باز گفت: چون سنگ انداختی آیا هر آنچه که باتو مصاحبتی داشت از معانی نفسانی ، همه بینداختی؟ گفتا : نه. گفت : پس سنگ نینداختی وحج نکردی .باز گرد وبدین صفت حجی جای آر تا به مقام ابراهیم رسی.
حاجیان آمدند با تعظیم شاکرازرحمت خدای کریم
رسته ازمحنت وبلای حجاز رسته از دوزخ وعذاب الیم
آمده سوی مکه از عرفات زده لبیک عمره از تنعیم
یافته حج وکرده عمره تمام بازگشته به سوی خانه سلیم
من شدم ساعتی به استقبال پای کردم برون زحد گلیم
مر مرا در میان قافله بود دوستی مخلص وعزیز وکریم
گفتم اورا بگو که چون رستی زین سفر کردن به رنج وبه بیم
تا زتو باز مانده ام جاوید فکرتم را ندامت است ندیم
شاد گشتم بدان که کردی حج چون تو کس نیست اندرین اقلیم
باز گو تا چگونه داشته ای حرمت آن بزرگوار حریم
چون همی خواستی گرفت احرام چه نیت کردی اندر آن تحریم
جمله بر خود حرام کرده بدی هرچه مادون کردگار قدیم ؟
گفت نی گفتمش زدی لبیک از سر علم واز سر تعظیم ؟
می شنیدی ندای حق وجواب باز دادی چنانکه داد کلیم؟
گفت نی گفتمش چودر عرفات ایستادی ویافتی تقدیم
عارف حق شدی ومنکر خویش؟ به تو از معرفت رسید نسیم؟
گفت نی گفتمش چو می کشتی گوسفند از پی اسیر ویتیم
قرب خود دیدی اول وکردی قتل وقربان، نفس شوم ولئیم؟
گفت نی گفتمش چو می رفتی در حرم همچو اهل کهف ورقیم
ایمن از شر نفس خود بودی؟ وز غم فرقت وعذاب جحیم ؟
گفت نی،گفتمش چوسنگ جمار همی انداختی به دیو رجیم
از خود انداختی برون یکسر همه عادات وفعلهای ذمیم ؟
گفت نی، گفتمش چو گشتی تو مطلع بر مقام ابراهیم
کردی از صدق واعتقاد ویقین خویشی خویش را به حق تسلیم ؟
گفت نی. گفتمش به وقت طواف که دویدی به هروله چو ظلیم
از طواف همه ملائکتان یاد کردی به گرد عرش عظیم ؟
گفت نی. گفتمش چو کردی سعی از صفا سوی مروه بر تقسیم
دیدی اندر صفای خود کونین شد دلت فارغ از جحیم ونعیم
گفت نی. گفتمش چو گشتی باز مانده از هجر کعبه بر دل ریم
کردی آنجا به گور مر خود را همچنانی کنون که گشته رمیم ؟
گفت از این باب هر چه گویی باز من ندانسته ام صحیح وسقیم
گفتم ای دوست پس نکردی حج نشدی در مقام محو مقیم
رفته ای مکه دیده آمده باز محنت بادیه خریده به سیم
گرتو خواهی که حج کنی پس از این این چنین کن که کردمت تعلیم
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  توسط توحید
|
