برداشتی آزاد ازمقدمه ی" چنین گفت زرتشت"
ترجمه ی داریوش آشوری (۱)
زرتشت کمال جو در سن وسال بلوغ فکری اَش ،همچون ماهی مهاجری ،زندان تنگِ دریاچه ی قالبمند ووابسته ی افکار مربوط به تاریخچه ی دنیای بیرونی خویش را رها نموده وبه قله های کوهستان آرامش بخش وسترگ اندیشه های درونی ومعنوی آش رو نمود ،ودر آن طبیعتِ آزادِ فطرتِ انسانی اَش با اندیشه های نابِ جان روحانی خویش که به یگانگی اتصال داشتند تا سن کمال وپختگی اش ،شادمانه به سر برد.
اما اندیشه ی نابِ دیگری بر دلش فروغ افکند ودر روشنایی اولیه ی این فروغ روحانی وسپیده دم صبح وصال ، قیام نمود ودر مقابل خورشیدِ جان بخش عشق چنین مناجات کرد:
ای مظهر اندیشه ی ناب وای ستاره ی درخشان ِروشنی بخش ِجان من ،اگر فرزندان وبندگان عاشقی که به آنها روشنی وگرمای عشق خود را می چشانی وعنایتِ روشنی دیدار خویش را به آنها مرحمت می کنی ، وجود نداشتند ؛ چه غایت وارزشی بر هستی ِحقیقی اَت گمان می رفت؟
مدت زمانی که در غار ِتنهایی ِمن مهمان ِدلم بودی ،اگر این انسان ارزش جوی ِحقیقت طلب ُبا عقابِ اوج گیرنده ی دور پرواز ِ "اندیشه اَش" ، ومار بر زمین لغزنده ی" تن اَش" وجود نمی داشت ؛تو بدون ِوجودِ عاشق، از یگانگی اصیل ِ خویش ویا از آفرینش هستی وظهور تجلیاتِ خویش بهره ای نمی بردی ودلگیر می گشتی .
ولی من با همه ی وجودم (تن واندیشه) در هر فروغ روشنایی اندیشه، وتجلی اَش در هر قالبی ، خواستار گرمای وجودت بودم وآنچه از نور وضیاء وناز ِمعشوقانه اَت بر من لبریز می گشت ؛عاشقانه ونیاز مندانه شکر می گزاردم.
همانا من نیز از کمال خویش وتنها صعود کردن به قله های کمال دلتنگم (چرا که دیگران را از آن محروم می بینم) همانند زنبوری که عسل فراوان گرد آورده وخواهان ِ متقاضی است ، من نیز نیازمندِ بخشش کمالاتِ خویش به طا لبان راهِ صعود به کمال می باشم تا رحمتِ خویش را بر آنان ببارم.
می خواهم انوار کمال واندیشه های نابِ خویش را بر دیگران ارزانی دارم تا مدعیان دروغین فرزانگی ،از روی نادانی ،تنها به شعارهایشان (که بدلی از سخنان خردمندانه اَم می باشد) دلخوش باشند ؛وسخاوتمندان معنوی که با از خود گذشتگی ،به تهیت وپاکی دل از هر دلبستگی ای دست یازیده اَند؛ از شنیدن معارفِ اصیلی که برایشان به اَرمغان آورده ام ،دیگر بار از اندیشه های والای دل مصفایشان که توانگری حقیقی است ،شادمان گردند .
از اینرو بایستی از قله های کمال به پایین ترین درجات وسطحی ترین مقاماتِ خویش تنزل کنم ؛همانگونه که تو نیز ای کمال حقیقت ،به صورتِ شعارها وسمبل ها به سطح عبارات وصور ظلمانی ودرجاتِ پایین هستی خویش نزول می نمایی وآنگاه که به آنسوی دریای تجردت که دنیای ماده وصورت هاست می روی ،ونور تجردت را در عمق جهان مادی پنهان می کنی ؛تو ای روشن ترین نورها.
پس باید به سان مردمانی که در سطح اندیشه ی نازل قرار دارند سخن گویم تا شنوندگان بتوانند گوش فرا دهند ودریابند ؛همانگونه که تو ای اوج عشق وارزش ،چنین نزول نمودی تا تورا دریابند.
پس مرا دریاب وعنا یتت را از من دریغ مدار که تو در اوج قله های کمال ،از چشم انداز نیکبختی وجلال به هر چیز همچنانکه لیاقت وظرفیتِ آن است ،بدون ذره ای تنگ نظری ودوگانگی می نگری.
ومد نظر عنایت قرار ده این جام تن را که دارای محتوای اندیشه های نابی است که بر پیرامون خویش رحمت خواهد ریخت ، تا آنکه از این جام زرین و دل وارسته ی زرتشت ، آبِ پاک وگوارای حیات ،همچون چشمه ای جاری گردد وتراوش شادمانی جان های بیدار گشته ات ،در تجلی بیرونی اَت فراگیر شود .
همانا که این اندیشه های ناب بار دیگر از کمال الوهیت بر زمین تشنه ی بشریت ،تنزل می طلبد وزرتشت این خواسته را با هبوطِ دگر باره ی خویش به اجابت می رساند.
وچنین آغاز گشت تنزل اندیشه های زرتشت به عالم امکانی.
