تبليغاتX
ای برادر تو همه اندیشه ای

برداشتی آزاد ازمقدمه ی "چنین گفت زرتشت" 

 ترجمه ی داریوش آشوری      ۲

 

زرتشت از اوج  قله های کمال خویش فرود آمد وکسی رادر مسیرش(در جهت صعود) نیافت ، ولی چون به جنگل مسطح اندیشه های سطحی(که فراوانی داشتند) پای نهاد با زاهد پیری رویارو گشت که از کلبه ی تنگِ اندیشه های زاهدانه ی خویش در پی یافتن ِاصل وریشه ی اندیشه هایش به بیرون از خویش قدم نهاده بود .پیر گشته در زهد ، با زرتشت روحانی چنین گفت:

این شخص آواره از اندیشه های دنیوی ،به چشم دل من ،آشنایی ازلی به نظر می آید .سالها پیش در زمان صعود به قله ی کمالش از کنار اندیشه های من عبور کرده بود .نامش زرتشت بود اما اکنون آن کسی نیست که موقع صعود به بلندای اندیشه ،از اینجا گذشت؛بلکه اندیشه هایش دگرگون گشته اند .

ای زرتشت ،آن زمان که در حال صعود به کوهستان آسمانی کمالت بودی ؛خاکستر ِ"هستی موهوم اَت" را به همراه داشتی واینک در برگشت به سوی آدمیان ،قصد داری که آتش اندیشه های ناب وفروزنده اَت را به میان دره های پستِ زمینیان ببری؟ آیا از نتیجه ی این عمل نمی هراسی؟ که مسلما ًآتش عصیان وآشوب را در دل مردمان سطحی اندیش به پا خواهد ساخت.

آری انسان ملکوتی را می شناسم ؛از منظری پاک و والا به هر چیز می نگرد ودر گفتارش اثری از فرومایگی وتقلید پنهان نگشته است ؛ببین که این انسان چگونه از سر آزادگی وشادمانگی درونی (به سوی وظیفه ی کمال گرایانه اش) گام برمی دارد .

اندیشه های زرتشت متبدل گشته اند .وی در صعود به قله ی خویش ،به پاکی ومعصومیت راه یافته وآغاز گر راهِ نوینی گشته است .او از خوابِ دنیا به عالم بیداری پای نهاده است . پس اکنون ای انسان ملکوتی ،تو را با خفتگان دنیایی چه کار؟

تو در یگانگی چنان حیات داشتی که انگار در دریای حقیقت فنا گشته بودی وحضرتِ حق کارکن وجودت بود. افسوس که می خواهی از عمق دریای کمال به ساحل امکان باز گردی . دریغا که تصمیم داری بار مسئولیت های تن های دنیایی را بر خود روا داری!

زرتشت پاسخ داد :آدمیان از من جدا نیستند ومن آنها را (همچون خویش)دوست دارم (که همه مظهر تجلی خداوندیم).

زاهد گفت: من نیز از آنجا که آدمیان را (به شیوی خودم ودر حد خودم) دوست می داشتم ؛به بیابان وجنگل خالی از سکنه قدم نهادم تا از مزاحمت هایشان رهایی یابم وبا اندیشه های آنان گلاویز نشوم .

اما پس از جدایی از آنان واندیشه هایشان ،اکنون به اندیشه ومعبود خویش می پردازم وتنها همو را دوست خویش گرفته ام .آدمی موجود ناقصی است که ارزش توجه وعشق را ندارد.

زرتشت پاسخ داد : سخن از عشق وتوجه به آدمیان واندیشه هایشان نیست بلکه من آنان را هدیه ای معنوی آورده ام ؛هدیه ای اندیشه گونه ،به جهتِ کمال پروری وانسانیتِ انسان .

زاهد گفت : به آدمیان چیزی از معنویت وکمال یاد مده ،چرا که در صدد فراگیری آن نیستند بلکه اگر توانستی  ،چیزی از بار گناه وهستی موهومشان را از آنان بستان ،که این تخلیه وتصفیه برای ایشان بسی مایه ی برکت وسلامتی روح ایشان است ؛اگر که تو را نیز مایه ی برکت وشادمانی ونیک بختی باشد ، واگر می خوهی چیزی به ایشان بدهی صدقه ای مادی بده وآن را نیز تا زمانی که درخواستِ قلبی شان نباشد از آنان دریغ دار.

((زاهد را می توان گوشه ای از وجودِ خودِ زرتشت دانست که وی را به تجردِ صِرف وروگردانی از عالم کثرات دعوت می کند ودر این پاراگراف نیز تفا وت چندانی میا ن گفته ی زرتشت وزاهد وجود ندارد وتنها دیدگاه های آنا ن است که بخشیدن وستا ندن را رنگ وارزش می بخشد (والبته جایگاه ورتبه ی کمال آنان را تعیین می کند)،چرا که تصفیه وتخلیه ی دل ،عین معنویت است که قسمتی از مسیر کمال است))

 

زرتشت پاسخ داد: هرگز صدقه ای مادی به ایشان نخواهم داد ؛چرا که اندیشه های من آنچنان در بندِ ما دیات  اسیر نیست ،وآنچنان مسکین ِمعنوی نگشته اَم تا هدیه های باارزش معنوی را کنار گذاشته ،وهم خود وهم آنان را متوجه ی مادیات سازم.

رهروی تنزیه گر به انسان ملکوتی از سر ناباوری ، نیشخندی زد وگفت : پس بنگر که لیاقتِ پذیرفتن گنجینه های معنوی اَت رادارند یا نه! از طرفی آدمیان (با وجودِخلوت گزینان ریاکار)به خلوت گزینان بدگما نند ، وباور ندارند که به جهتِ هدیه ای معنوی به سوی آنان میرویم .

باگام برداشتن در مسیر اندیشه های خویش ،طنینی سخت نا آشنا را درکوچه های خلوتِ ذهنشان می شنوند ودر تاریکی های غفلت گونه ی بستر خواب انگیز ِاندیشه های خفته شان ،چون صدای گام اندیشه هایی نو به گوششان می رسد که پیش از برآمدن خورشید ظلمت سوز حقیقت ،در مسیر کمال گام برداشته است ؛چه بسا با بدبینی خاص خودشان ،می پندارند که برای دزدی اموال مادی شان کسی اقدام کرده است .

ای زرتشت ؛به آدمیان واندیشه های سطحی آنان روی میاور ودر همین جنگل طبیعتِ خالی از اندیشه های مختلفِ آدمیان ،بمان . در این طبیعت پاک به جا نوران روکنی بهتر از آن است که به میان آدمیان ِ " بل هم اضل " بروی.

 

چرا همچون من زاهد ،از آدمها روبر نمی گردانی وبه طبیعتِ خویشتن رو نمی کنی تا هیچ مسئولیتی وبا لتبع هیچ ناراحتی ومزاحمتی گریبان گیرت نگردد؟

زرتشت از وی پرسید : در این جنگل اندیشه های طبیعی چه می کنی ؟

وزاهد پاسخ داد : خدایم رابه ساده ترین صورت ممکن یعنی به صورتِ فطری ستایش می کنم ،(همان خدایی که ساخته وپرداخته ی ذهن من است ، وهم او که لیاقت وطاقتِ شناختن اَش را در حد ظرفیتِ کمال وجودی اَم دارم ).اما ای زرتشت ؛تو برای آدمیان چه هدیه ای آورده ای ؟

زرتشت با شنیدن سخنان زاهد ، در مقابل شناخت ومعرفتِ وی که سر حد نهایی وی بود سر تسلیم فرود آورد وگفت : برای تو چیزی ندارم! (که هدیه های من در حدودِ تو نیست)

پس بگذار به راهِ خویش بروم تا مبادا تورا از قله ی خودت پایین بکشم وآرامش درونی اَت را بر هم بزنم . وبدین گونه اندیشه های زرتشت ورهروی زاهد از یکدیگر جدا شده وهر کدام شادمانه در مسیر کمال خویش روان گشتند.

اما زرتشت چون تنها گشت با خویش گفت ؛چه بسا این پیر زاهد نمی داند که خدای ساخته وپرداخته ی ذهنیتِ ما ،خدایی مرده است که هرگز در زندگی وانتخاب های انسان دخالت  نمی کند وانسان با داشتن چنین خدای مرده ای ،اختیار دار خویش است.

 

((خدایی که خود می آفرینیم وسپس اورا بر اریکه ی قدرت قرار می دهیم تا در قبال این سلطنتِ موهوم ، نیاز ها وتقاضاهای ما را برآورد ؛وگرنه معامله با این توهم یکطرفه را به هم زده واو را از تختِ خدایی اَش سرنگون می کنیم.  ولی انسانی که اندیشه اَش اسیر خواسته هایش نمی باشد ، نیازی به ابداع چنین خدایی ندارد ، در نتیجه برای او نیزخدای ذهنی وتوهمی ،مرده است . بلکه خدایی که از زمین رخت بربسته ودر آسمانها ی دور از هستی بشر ،گم وپنهان گشته است نیز خدایی مرده است .

وتنها خدایی زنده است که در لحظه لحظه ی زندگی وانتخابِ دم به دم عارف حضور دارد واختیار دار هر لحظه ی هستی است.

گفت وهمم کان خیال توست هان    ذاتِ خود را از خیال خود بدان        102/2

نقش می بینی که در آیینه ایست    نقش توست آن نقش آن آیینه نیست   1792/2

هریکی در پرده ی موصول خودست -وهم او آن است کان خود عین هوست 37۰۰/4

آنکه در ذاتش تفکر کردنی است   در حقیقت آن نظر در ذات نیست   3701/4  ))

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386
نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  |