برداشتی آزاد از مقدمه ی "چنین گفت زرتشت"
ترجمه ی داریوش آشوری ۳
وچون زرتشت به نزدیک ترین موقفِ مردمان سطحی اندیش رسید ،بسیاران را در بازار کسبِ منافع وسرگرمی های دنیوی بدید که برای نمایش بازی جدیدغفلت گونه ای که تنوع وتلون به همراه داشت ،وبرای غافلان ،سرگرمی جدیدی محسوب می شد ،گرد آمده بودند
زرتشت چنین گفت:
من آمده اَم تا به شما کمال انسانی را بشناسانم .بایستی بر بشریتِ(جنبه ی ظاهری وطبیعتِ حیوانی) خویش تسلط یافته وبه انسانیت روکنیم. برای انسان شدن ومعنوی گشتن ،تا بحال چه کرده اید؟
آنان که در این راه گام نهاده اَند همواره از طبیعتِ خویش فراتر رفته اند اما ظاهراً شما می خواهید به پستی ها گرایش کنید(واز این ظاهر بشری نیز تنزل نموده وبه جای صعود به قله های انسا نیت ،به جنبه های حیوانیت سقوط نمایید).
میمون انسان نمایی را در مقابل آدمی در نظر بگیرید ؛ تفاوتِ اندیشه های آنان موجبِ خنده (برای آدمی) است ویا شاید هم خجالت آور(برای میمون) باشد . بشریت (بدون محتوای انسانیت )نیز در مقابل کمالاتِ انسانی وانسان کامل ، همینگونه خواهد بود .
شمایان ،راهِ تکامل ظاهری را که از موجوداتِ تک یاخته ای وآغازیان ،آغاز می گردد وبه آدمی خاتمه می یابد طی کرده اید ،اگرچه هنوز از لحاظِ اندیشه ،افکار پستی در شما وجود دارد که نشان از این دارد که هنوز سطح فکرتان از اجدادِ میمون نمایتان ،نه بیشتر ،بلکه کمتر است !
در این اوضاع ، برترین انسان نزد شما ،همان است که از لحاظِ اندام پس وپیش ،نمونه وبرتر باشد ! وانسان را موجودی نمی پندارید مگر جسمی همراه با روحی حیوانی .
آیا فکر می کنید که میخواهم این دوبُعد را در شما پرورش دهم .
(هرگز) آگاه باشید که می خواهم کمال اندیشه ی انسانی را بر شما روشن سازم .
ارزش وجودِ کا ئنات وخصوصاً زمینی که در آن به سر می برید به وجودِ آن انسانی است که به کمال آگاهی رسیده است ؛ کاش به آن درجه از آگاهی می رسیدید که این سخن را اقرار می کردید .
همنوعان من ، برادران، از شما میخواهم به هستی نقدِ امروز بیندیشید واندیشه های خود را به جهان نسیه ای که دیگران به شما تلقین می کنند معطوف ندارید ؛که اینان دانسته یا ناآگاهانه ،اندیشه را زهر آلود می سازند .
همان کسانی که زندگی را خوار می شمارند واندیشه هایشان،مسموم وناپایدار است که حتی زمین تن شان نیز از ایشان به ستوه است؛ پس آنان را به خود واگذارید تا به خیالاتِ خویش سرگرم باشند.
در مرتبه ای وزمانی ،کفران خدای زاییده ی اوهام ِاین سطحی اندیشان ،بزرگترین کفر محسوب می گشت ولی باشناسایی خدای موهوم ومُرده ،کسانی که کافر خوانده می شدند نیز رهایی یافتند.اکنون بدانید که کفران حیاتِ نقدِ معنوی که بایستی در زمین خویش پیاده کنیم سهمگین ترین خطا وکفران می باشد .وحتی اندیشه های انسان کامل را نیز بیش از خودِ وی که معنا ومحتوای هستی است بایستی پاس داشت .
در مرحله ای وزمانی ، اندیشه به خواری در تن می نگریست واین مسئله در آن مرتبه ،امری ارزشمند بود ؛ در آن موضع ،به تن ریاضت ها روا می داشت وبدین صورت خواهان ِ گریز از امیال مادی ونفسانی زمین ِ تن بود .
وه که در آن مرحله ،این اندیشه، چقدر خام وسطحی می اندیشید واز معنویت ،فقیر بود . وخواستار نا بودی هستی موهوم اَش بود که با بی رحمی ،آن را به انجام می رسانید .
اما برادران ،تن ِشما نیز از اندیشه یتان ،چه حکایتی بر زبان دارد؟ (که از کوزه همان برون تراود که دراوست )
آیا اندیشه ها یتان چیزی جز فقر ومسکنتِ "معنوی" است ، وپستی وراحت طلبی نکبت بار "تن" .
براستی رودِ هستی موهوم انسان ،تداوم اندیشه های پلیدِ اوست که از سرچشمه ی خودبینی وانانیت ،نشأت گرفته است .
بایستی این رود به دریای بی کران هستی حقیقی ،اتصال یابد تا منیت اَش زدوده شود .
بدانید که در صددِ شنا ساندن انسان کامل به شما هستم .او همان دریای حقیقت است که ما را تواند پذیرفت ودر اتصال به او ،اندیشه های ناپسندِ خود بینی را در خویش فرو می نشانیم.
واین بزرگترین تجربه ی زندگی معنوی شماست که در آن موقعیت ، انانیتِ خود را نفی می کنید واز شادمانی های غفلت گونه ی خویش بیزار می گردید ونیز از فضیلت ها وعقل گرایی های موهوم خویش.
در آن موقعیت خواهید گفت : شادمانی هایم چه ارزشی دارند که همه فقر ومسکنتِ معنوی "اندیشه" است وپستی وراحت طلبی نکبت بار "تن" ، در صورتی که شادمانی حقیقی ،زمانی است که "احقاق حق" صورت بپذیرد.
درآن موقعیت خواهید گفت : اطلاعاتِ من چه ارزشی دارند ؟آیا حقیقتا ً حرص ِداشتن ِ اطلاعات در من ، نیاز واقعی من است ؟ ،همچون نیازحیوانی درنده به غذا (که تا گرسنه نشود شکار نمی کند) ، بلکه همه ی اطلاعاتِ سطحی (وغیرضروری)اَم ،فقر ومسکنتِ معنوی" اندیشه" است ،وپستی وراحت طلبی نکبت بار "تن" .
در آن موقعیت خواهید گفت : چه سود از عقلا نیتی که به شوریدگی وعا شقی نینجا میده است ؟ بیزارم از این عقل که شناسای خوب وبد است اما در جهتِ فقر ومسکنتِ معنوی "اندیشه" وپستی وراحت طلبی نکبت بار "تن" .
در آن موقعیت خواهید گفت : چه ارزشی بر عدالت خواهی ودادگری اَم متصور است ؟ چرا که اندیشه ی خود را همچون شعله ی فروزان حق وتن خویش را همچون زغالی براَفروخته از تعصبِ حق وحقیقت، نمی بینم.
در آن موقعیت خواهید گفت : رحم وشفقت من که با انانیت ومنیت همراه است چه ارزشی دارد؟ مگر رحم وشفقت آن نیست که نتیجه ی آن به صلیب کشیده شدن مسیح عاشق (به جهت بخشوده شدن گناهِ دیگران) باشد ؟! آیا رحم ِمن نیز در این حد است ؟
آیا تا بحال به این طریق با خویشتن خویش سخن گفته اید ؟ وبر خودآشفته اید ؟ چه می شد اگر اینچنین فریادی ،از سر درد به گوشم می رسید !؟
اما متاسفانه آنچه به گوشم می رسد فریاد خُرسندی شما از سر بی دردی است ،ونه فریادِ عصیان گری شما بر علیه خویش .
آری ،اگر فریادی هست ؛ان فریادِ بی عرضگی شما در عصیان علیهِ خویشتن است که غریو آن بر آسمان بلند گشته است .
کجاست آن آذرخشی از زبان عشق ، که جان شما راآگاه گرداند ،وکجاست آن مایه ی شوریدگی وعشق که بر قلبتان ،مُهر خویش را بکوبد ؟
هان ؛آگاه باشید که می خواهم انسان کامل را به شما بشناسانم (و این کمالات نیزاز خصوصیاتِ انسان کامل است)؛ هموست آن آذرخش عشق و هموست آن مایه ی شوریدگی .
وچون سخنان زرتشت به اینجا رسید ، فردی عامی از خیل بسیار مردمان ،فریاد برآورد وگفت : همه ی آنچه را که در موردِ این بازیگر (وبازی) جدید می بایست بشنویم ،شنیدیم.
اکنون مهلت ده تا خودش را نیز ببینیم !
ومردم از سر نادانی وغفلت ،خنده سر دادند . اما بازیگر که این هجو را باور کرده بود؛ پا به میدان بازی نهاد وکارش را آغاز کرد ...
