تبليغاتX
ای برادر تو همه اندیشه ای

برداشتی آزاد از مقدمه ی "چنین گفت زرتشت"

ترجمه ی داریوش آشوری     ۴

 

 زرتشت در مردم می نگریست ودر حیرت فرو رفته بود ! سپس چنین گفت:

آدمی ،آویزان رشته ای است میان حیوانیت وکمال انسانی .در این وضعیت ؛چه به سوی انسانیت پیش رود وچه به عقب برگردد ویا حتی در میان این دو درنگ کند ،خطر کرده است؛ که زندگی خطر کردن است (در هر جهتی که باشد).

آنچه در انسان قابل توجه است این است که او خود ،همین پُل است وهمین زندگی،ونه نتیجه وغایتِ آن .

وآنچه در انسان جالب توجه است این است که برای او ،تکبری وبلندایی است ، ونیز شکستگی وتواضعی.

دوست می دارم آنانی را که در زندگی خویش جز به تواضع نمی اندیشند چرا که اینان   بزرگ منش هستند.

دوست می دارم آنانی را که در زندگی خویش جز به خدمت گزاری نمی اندیشند چرا که اینان پاس دارندگان بزرگی وکمال هستند ،وپیکان های اشتیاق به سوی اندیشه های معنوی.

دوست می دارم آنانی را که برای خدمت گزاری وقربانی شدن در راهِ کمال خویش ودیگران ، سود های اُخروی وآینده نگری را دلیل بر تلاش وعقیده ی خویش قرار نمی دهند بلکه به دلیل ارزشمندی عمل ؛ عاشقانه وظیفه ی انسانی خویش را انجام می دهند تا زمانی ،کمال انسانی وانسان کامل  ظهور کند .

دوست می دارم آن کسی را که برای آگاهی وعرفان زندگی می کند واین آگاهی وعرفان را تنها برای شناختِ کمال انسانی  میخواهد وبس ، واینچنین است که از هستی موهوم خویش واندیشه های خودپرستی رو به سوی خضوع وخشوع در مقابل کمال ،گام برمی دارد.

دوست می دارم آن را که تلاش می کند تا آنکه اندیشه های آدمی را برای کمال انسانی و"انسان کامل" پرورش دهد وهمه چیز را بدینگونه جهت می بخشد ،وبدین طریق خود را  می شکند وادعای هستی موهوم را در خویش نابود می سازد .

دوست می دارم آن را که به وارستگی خویش عشق می ورزد ؛زیرا که وارستگی نتیجه ی شکستگی انانیت است وپیکان شوق به سوی کمال می باشد .

دوست می دارم آن را که با وارستگی کامل ،از همه ی دلبستگی ها می گذرد ،تا آینه ی از خود گذشتگی باشد ،وبدین سان در مقام توجه به کمال ِ اندیشه ی انسانی اَش ،از معبر "هستی به سوی نیستی" عبور می کند .

 

دوست می دارم آن را که وارستگی خویش را هم خواسته (هدف) ،وهم داشته(وسیله)ی خویش قرار می دهد (اتحاد حقیقت وواقعیت در جهت کمال انسانی) ،وبدین سان ؛ فقط با این عقیده زندگی می کند وبس.

دوست می دارم آن را که دوگانگی را کنار نهاده وفضیلتِ دیگری نمی شناسد تا آن را بخواهد. ومسلما یگانگی وهماهنگی آن با وارستگی ،پایه ای محکم است برای زندگی کردن در عالم واقع.

دوست می دارم آن را که اندیشه اَش ، نیستی را برمی گزیند (نابودی هستی موهوم)، وبدین جهت نه منتی برکسی می نهد ونه از کسی منت می پذیرد ،زیرا که همواره بخشندگی وفتوت را بدون در نظر گرفتن انا نیت اَش (وبدون خودپرستی) ،اجرا می کند .

دوست می دارم آن عاشق فنا ونیستی را که حتی اگر بطور اتفاقی ،چیزی در جهتِ سودِ دنیایی اَش انجام پذیرد ،شرمسار می گردد وبا خود می گوید : شاید در جهتِ منافع دنیوی خویش قدم برداشته اَم!

دوست می دارم آن را که بیان حقایق را در کلام گهر بارش ،پیشرو کردارهای واقعی اَش قرار می دهد ولیکن بیش از آنچه شعار دهد ؛عمل میکند ، زیرا خواهان کمال خویش در شکستگی است .

دوست می دارم آن را که بر آیندگان وگذشتگان خرده گیری نمی کند (واز خطاهای آنان چشم پوشی می کند) ،زیرا تمام توجهش به زمان نقدِ حاضر است.

دوست می دارم آن را که از خدای زائیده ی ذهن خویش ،انتقاد می کند وبدین سان او را ارتقاء می بخشد (وبه خدای حقیقی نزدیک می گرداند) ،زیرا عاشق خواسته وخداو هدفِ خویش (کمال جویی)است پس بایستی در جهتِ سخت گیری در راهِ همان ارزش وآرمان ، فانی گردد.

دوست می دارم آن دُرد کشی را که اندیشه هایش در تلاطم زندگی ،ژرف اندیش است وهر پیشامدِ کوچکی او را از راهِ خویش بر نمی گرداند پس همواره با خرسندی ،بر معبرِ نیستی پای می نهد .

دوست می دارم آن را که اندیشه هایش چنان کامل است که هستی موهوم خویش را از یاد می برد والبته همه ی هستی ،باعث ِ صعود وی به مقام نیستی می گردد تا هر چه بیشتر در خود فرو رود،  ودرونی تر گردد.

دوست می دارم آن را که اندیشه اش از هر قید وتعلقی آزاد است،بدین صورت ؛جز اندیشه ی معشوق اَش در خاطرش نیست وهمین اندیشه او را به درونگرایی ترغیب می کند .

دوست می دارم آنانی را که در از خود گذشتگی ،همچون باران هستند که از ابر تیره ی جسم دنیایی شان ؛برای دیگران  جز رحمت فرو نمی ریزند . اینان بشارتگران آذرخش عشق می باشند وهمچون همه ی بشارت دهندگان ،فانی در معشوق(هستند).

آگاه باشید که من نیز یکی از این بشارتگران ِ انسان کامل هستم . قطره ای اندیشه از کمال ِ اندیشه ی او.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386
نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  |